تبلیغات
او خواهد آمد... - خاطره خنده دار از شهید حاج ابراهیم همت برگرفته شده از hekayat.blog.ir

حجم تنهایی او، بیشتر از بودن ماست...


تاریخ:شنبه 14 آذر 1394-01:28 ق.ظ

خاطره خنده دار از شهید حاج ابراهیم همت برگرفته شده از hekayat.blog.ir


خاطره خنده دار از شهید حاج ابراهیم همت  برگرفته شده از hekayat.blog.ir shia muslim                  
 یک روز که فرماندهان ارتش، در یک قرارگاه نظامی برای طراحی یک عملیات، همه جمع شده بودند، حاج همت هم از راه رسید، امیرعقیلی، سرتیپ دوم ستاد «لشکر ۳۰ پیاده گرگان»، حاجی را بغل کرد و کنارش نشست، امیر عقیلی به حاج همت گفت: «حاجی ! یک سوال دارم، یک دلخوری خیلی زیاد، من از شما دلخورم.»


به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق ، آن چه خواهید خواند ، خاطره ای است از برخوردی میان یکی از امرای ارتش با شهید حاج محمدابراهیم همت:

یک روز که فرماندهان ارتش، در یک قرارگاه نظامی برای طراحی یک عملیات، همه جمع شده بودند، حاج همت هم از راه رسید، امیرعقیلی، سرتیپ دوم ستاد «لشکر ۳۰ پیاده گرگان»، حاجی را بغل کرد و کنارش نشست، امیر عقیلی به حاج همت گفت: «حاجی ! یک سوال دارم، یک دلخوری خیلی زیاد، من از شما دلخورم.»

حاج همت گفت: «خیر باشد! بفرمائید! چه دلخوری؟»

امیر عقیلی گفت: «حاجی ! شما هر وقت از کنار پاسگاه‌های ارتش، از کنار ما که رد می‌شوی، یک دست تکان می‌دهی و با سرعت رد می‌شوی. اما حاجی جان، من به قربانت بروم، شما از کنار بسیجی‌های خودتان که رد می‌شوی، هنوز یک کیلومتر مانده، چراغ می‌دی، بوق می‌زنی، آرام آرام سرعت ماشین ات را کم می‌کنی، بیست متر مانده به دژبانی بسیجی ها، با لبخند از ماشین پیاده می‌شوی،دوباره باز دستی تکان میدهی، سوار می‌شوی و میروی. رد میشی اصلا مارو تحویل نمی‌گیری حاجی، حاجی به خدا ما هم دل داریم.»

حاج همت این‌ها را که از امیر عقیلی شنید، دستی به سر امیر کشید و خندید و گفت: «برادر من! اصل ماجرا این است که از کنار پاسگاه‌های شما که رد می‌شوم، این دژبان‌های شما هر کدام چند ماه آموزش تخصصی می‌بینند که اگر یک ماشین از دژبانی ارتشی‌ها رد شد، مشکوک بشوند؛ از دور بهش علامت میدهند، آروم آروم دست تکان میدهند، اگه طرف سرعتش زیاد بشه، اول علامت خطر میدهند،بعد ایست میدهند، بعد تیر هوایی میزنند، آخر کار اگر خواست بدون توجه دژبانی رد بشود.به لاستیک ماشین تیر میزنند.

ولی این بسیجی هایی که تو میگی، من یک کیلومتر مانده  بهشان مرتب چراغ میدم، سرعتم رو کم میکنم، هنوز بیست متر مانده پیاده می‌شوم و یک دستی تکان میدهم و دوباره می‌خندم و سوار می‌شوم و باز آرام از کنارشان رد می‌شوم. آخر این بسیجی‌ها مشکوک بشوند.اول رگبار می‌بندند. بعد تازه یادشان میاد که باید ایست بدهند.

یک خشاب و خالی می‌کنند، بابای صاحب بچه را در می‌آورند، بعد چند تا تیر هوایی شلیک می‌کنند و  آخر که فاتحه طرف خوانده شد، داد می‌زنند ایست.»

این را که حاجی گفت، قرارگاه از خنده منفجر شد.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


foot pain bottom
پنجشنبه 15 تیر 1396 07:03 ب.ظ
We are a group of volunteers and starting a brand new scheme in our community.
Your web site offered us with valuable info to
work on. You have done an impressive process and our whole community shall be grateful to you.
foot pain ball
یکشنبه 4 تیر 1396 10:05 ق.ظ
For the reason that the admin of this web site is working, no question very shortly it will be renowned,
due to its feature contents.
donaldmcclatchey.wordpress.com
شنبه 30 اردیبهشت 1396 02:27 ق.ظ
Hi! I just wanted to ask if you ever have any trouble with hackers?
My last blog (wordpress) was hacked and I ended up losing many months of hard work due to no data backup.

Do you have any methods to stop hackers?
BHW
جمعه 25 فروردین 1396 01:32 ق.ظ
Hey There. I found your blog using msn. This is a very well written article.
I'll make sure to bookmark it and come back to read more of your
useful info. Thanks for the post. I'll certainly return.
BHW
شنبه 19 فروردین 1396 04:27 ب.ظ
What's up Dear, are you genuinely visiting this web site regularly, if so
after that you will definitely get pleasant experience.
منتظـــــر المهـــــــــدی
شنبه 21 آذر 1394 07:48 ب.ظ
پیامبر فرمودند:
هر کس مژده ی ماه ربیع الاول را بدهد، من بشارت بهست را به او میدهم.
عزاداریهاتون قبول حلول ماه ربیع مبارک.
پاسخ ندای سکوت... : جزاءوکم الله خیرا
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر